هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

66

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

داد تا براى بدست گرفتن زمام امور و ادارهء كوفه عازم آنجا شود و انتخاب جانشين خود بر بصره را به خودش واگذارد تا هر كه را مناسب بيند برگمارد . و دستورش داد كه در صورتى كه توانست مسلم بن عقيل را به قتل برساند و با امام حسين نيز بجنگد و در صورت پيروزى او را بكشد و سرش را براى وى بفرستد . او نيز بلافاصله پس از رسيدن نامه ، بصره را به يكى از يارانش سپرد و به اتفاق گروه اندكى كه از تعداد انگشتان يك دست بيشتر نبودند راهى كوفه شد و در قيافه‌اى مبدل و ناشناس وارد كوفه شد مردم خيال كردند حسين بن على ( ع ) است بر هر گروه از مردم كوفه مىگذشت با خوشامدگويى و خوش‌رويى او را استقبال مىكردند فريادهاى خوشامدگويى از هر سوى بلند مىشد خوش - آمدى اى فرزند رسول قدمت بر روى چشم به خانهء خود خوش آمدى و او ساكت بود و سخنى نمىگفت و جز با اشاره ، به كسى سلام نمىگفت به شدت خشمگين شده بود با دلى مالامال كينه و نفرت بالاخره به قصر رسيد نعمان از ترس توده‌هايى كه براى امام حسين ( ع ) ابراز احساسات مىكردند درب قصر را بسته بود و نمىخواست برايش باز كند و گفت : اى فرزند رسول خدا به خدا سوگند كه تا وقتى تو شروع به جنگ نكرده‌اى با تو نمىجنگم روا نمىدانم كه در امانتم خيانت كنم به من كارى نداشته باش و به هر جاى كوفه كه مىخواهى رفت و آمد كن كه به خدا سوگند تا وقتى به من كارى نداشته باشى با تو نمىجنگم ؛ عبيد اللّه بن زياد ديگر نتوانست خشم خود را كنترل كند توده‌هاى مردم را مىديد كه در سر راهش به قصر ، امام حسين را خوشامدگويان بدرقه مىكردند والى را مىديد كه از مردم دورى گزيده و در قصر خود زندانى شده است و هيچ كارى نمىتواند بكند و آنچنان ترس بر وى مستولى شده كه نزديك بود قالب تهى كند به او گفت : باز كن يا خودم باز مىكنم من عبيد اللّه بن زياد هستم و ارباب تو قدرت در اين شهر را به من سپرده است .